با زبان ساده میگویم سخن
زندگی در چشم من پـــروانه ایست
از درون پــیله میآید برون
در پی گلهای رنگین سوی باغ
بال بالی میزند در باغها
گاه دور افتد ز باغ زندگی
تا بیابد باز عطری را ز گلهای بهار!
چون بهاران عمر کوته در گذر
جان دهد پروانه درکنج خزان
در شبی همراه شمعی جانفروز
تا که می میرد زمان در زندگی!!!!
همچنان در بهت رمز زندگی
همچنان در بهت و رمز زندگی!!!
از چه آمد...از چه پر زد...او چه کرد؟!
رنگ و بوی زندگی را چٌون چشید؟!
لیک بی آنکه بداند قــصه را
قصه "بودن " به پایانش رسید!!!
من چو آن پروانه بودم در جهان
باورم از زنــدگانی ســاده بود
گاه بال و پر زدم درعطر باغ
گاه با باران غم پر پر زدم
در خیالم قلب من آزاده بود!!!
من چه کردم با خود و با زندگی؟!
چٌون چشیدم لذت باغ بهار؟!
همچنان در قصه ها ...پروازها
در مـــیان ره.....نمیدانم چرا
خسته ام از اینهمه تکرارها!!!!
روز بارانی من نوری نداشت
قصه بودن دگر شوری نداشت
چون بهاران عمر من آسان گذشت
چون بهاران عمر من آسان گذشت!!!
آسمان من دگر آبی نبود
عمر من در تاری باران گذشت!
همچنان در نیمه راهم بی خبر
قصه من خط پایانش کجاست؟؟!!
باغ من خورشید ومهتابش کجاست؟!!!
آسمان آبی نمیگردد چرا؟!
آسمان آبی نمیگردد چرا؟!
در بهاران اشک باران کمتر است
بارش ابر بهاری کوّته است
آسمان من چرا آبی نشد؟!
آسمان من چـــــرا آبـــی نشد؟!
انچنیـن پــروانه بودن مشکل است
اینچنین پــروانه بودن مشکل است
1382آذز